|
بچه من الان بیشتر تو وبلاگ تهرانپارس می نویسم آخه سرم خیلی شلوغ پولوغه
بعدشم تو فکرم دوباره وبلاگ چشمان سیاه رو راه بندازم عشقه دله خودم نه برای کسی راش بندازم حتما خبرتون می کنم منتظرتونم
گفته که دیگه نمیاد پیشم . اما من می دونم اون میاد . به اون خدائی که می پرستم . منظورم اون نبوده . امیدوارم همین یک کلمه حرفمو باور کنه . بهم یه فرصت بده . به خدا سوگند که با تو نبودم . به خدا قسم منظورم تو نبودی . همش یه سوئه تفاهمه باور کن ؟! من میام درباره تو این حرفارو بزنم !!! منتظرتم مثل همیشه !!!!
من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري نمي گردم پي خاري
من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم
که عشق افسانه است اين دل درد
اشنا ديوانه است. ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم
ازاد باش گر چه تو زودتر از من
ميـــــــــــروي آرزو دارم ولي عاشق شوي ارزو دارم بفــــهـــــمي درد
را تلخي برخورد هاي سرد را
میون نگاه سردت منم و یه تن خسته
این شعره قشنگو یه آدم فرستاده . که ازش تشکر می کنم .
همچنین از سما خانم هم که با نظراتش کمکم می کنه ممنونم .
بعد از اون هم از همه شما که با نظراته خودتون تنهام نمی ذارید .
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد حس کني هنوزم دوسش داري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش چه قدر سخته وقتي اما مجبور باشي بخندي گل من باغچه نو مبارک
خسته ام ...بی حوصله ام ...عصبانی ام ..غمگينم ...دلتنگم ...
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم از بوسه های آتشين وز خنده های دلنشين صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم در پيش چشمش سیری ويران ز دست ديگری از رشک آزارش دهم وز یصه بيمارش کنم هر شامگه در خانه ای چابک تر از پروانه ای رقصم بر بيگانه ای وز خويش بيزارش کنم گيسوی خود افشان کنم چشمان خود گريان کنم با گونه گون سوگندها بار دگر يارش کنم جون يار شد بار دگر کوشم به آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضی ز آزارش کنم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا سیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا زیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا
بدانید مرگ را بگویید من هستم کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است من از خورشید آموخته ام سوختن و تکرار را در آب دیدم خداوند هست من خداوند را فهمیده ام اما گلویم هنوز سکوت می نوشد اما اشک نخواهم ریخت آن قدر رنگ وا رنگ که نخواهی دانست من در کجای این همه زشتی نشسته ام شکسته تر از پیری تنها تر از خداوند حتی هستم صدایی نخواهی شنید هیچ گاه اما بدان همین که من شکسته ام
به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد به کسي نگو دوستت دارم اگه ديگري در فکرت است ...
کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش... بايد رفت.... بايد حصارها را در هم کوبيد... بايد ....بايد ها را انکار کرد... بايد واژها را مانند اشکهايم رها کنم بايد زندگي کنم... بايد..براي بايد ها باشم.... قلبم از بايد ها تير ميکشد.... واژها از بايد ها خسته اند..... دلم ميخواهد بروم... بروم جايي که دريايش..هميشه آرم است.. واژه اش... واژه ي آسمان است... مهتابش هميشه نوراني.... جايي که انتهاي قلبم آنجاست.. جايي که واژه نداند کجاست... فقط ميخواهم بروم..... دلـم ميخواهم.....ب ـ ر ـ و ـ م !!
می خوام فلانی تو بگی تعبیر فال من چیه؟
![]() دیشب که روی بوم دل، مرغ دل ُصدازدم
سر دو راهی دلم، اسم تو رو صدا زدم رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگیرم برای مرهم دلم اومد که: باید بمیرم اومد: فراموشت نشه! دلت اسیر کس نشه ! یه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره گفته بودم درِ دلُ به روی کس وا نکنم برای هیچ دلی یه وقت، خودم رو رسوا نکنم از اینکه عابری یه وقت قدم به قلبم بزاره بعدِ یه مدتی بره فقط یه اسم جا بزاره قفلی به روی دل زدم مثل تموم بی دلا کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بی صدا دیگه تو راه زندگی کسی دلم رو ندیده هر کی گذشته ها اومد صدای عشقُ نشنیده جواب سلام هیچ کسُ با مهربونی ندادم سلام گرم کسی رو با گرمی دل ندادم دیشب دوباره دیدمت، بودی مثه گذشته ها بازم دیدم تک گل سرخ، واشده زیرِ نامه ها تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم از مهربونیات بگم از خوبیای تو بگم دیدم کنار پنجره یه فال حافظ می گیرم گفته بودم یه عادته که بی وجودش می میرم اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسیر چی شده؟ اصلا بگو که این روزها دل تو مالِ کی شده؟ قفل دل تو سنگی بود! اینُ خودت گفته بودی یادت می یاد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودی روی تمام ذهن من حک شده جای یک سئوال حک شده روی خاطرم تعبیر زیبای یه فال منتظرم خودت بگی می خوای بری یا بمونی؟ برای قلب عاشقم بگو تا آخر می خونی؟ اول و آخرش بگو سلام هر شبت چیه؟ تو راه عشق و عاشقی طرف حساب تو کیه؟ هدف چیه ، طرف کیه جواب سلام تو چیه؟ نگی یه وقت تو قلب من پر از چیزهای خالیه نگی یه وقت، خیالی نسیت یه روز دل تو بشکنه بگی که ارزشی نداشت دلم واست زیادیه تعبیر تو هر چی که بود می خوام صدایی بکنم تو دستتُ بالا بگیر می خوام دعایی بکنم هر جای دنیا که می ری می خوام که باورت بشه می خوام بگم خدا جونم الهی که خوشبخت بشه
من آن رنجیده خاطر اسیر چشم یار بی وفایم
|












